اصفهانی ها
جستجو
 
 

نتائج البحث
 


Rechercher بحث متقدم

المواضيع الأخيرة
» فهرست مکان های دیدنی (تاریخی و طبیعی) استان اصفهان
 یک داستان جالب (آسانسور) Emptyالإثنين أبريل 06, 2015 12:54 am من طرف مهمان

» دانلود سریال حریم سلطان
 یک داستان جالب (آسانسور) Emptyالخميس أكتوبر 02, 2014 6:09 am من طرف esfahaniha

» کچلا باید برقصند کچلا باید برقصند
 یک داستان جالب (آسانسور) Emptyالإثنين سبتمبر 15, 2014 8:13 am من طرف مهمان

» آدرس و شماره تلفن مراكـز علمي كــاربردي استان اصفهان
 یک داستان جالب (آسانسور) Emptyالسبت سبتمبر 13, 2014 9:47 am من طرف esfahaniha

» اگر عکس ها در جستجوی گوگل باز نشه
 یک داستان جالب (آسانسور) Emptyالجمعة سبتمبر 05, 2014 12:54 pm من طرف esfahaniha

» سایت های زیر نویس فیلم و سریال و مستند
 یک داستان جالب (آسانسور) Emptyالإثنين سبتمبر 01, 2014 5:00 pm من طرف مهمان

» روشهایی برای غلبه بر نگرانی و اضطراب
 یک داستان جالب (آسانسور) Emptyالثلاثاء أغسطس 19, 2014 5:23 pm من طرف esfahaniha

» روشهایی برای غلبه بر نگرانی و اضطراب
 یک داستان جالب (آسانسور) Emptyالثلاثاء أغسطس 19, 2014 5:23 pm من طرف esfahaniha

» نقل و قول های گران بها
 یک داستان جالب (آسانسور) Emptyالثلاثاء أغسطس 19, 2014 5:21 pm من طرف esfahaniha

ورود

كلمه رمز خود را فراموش كرده ايد؟


یک داستان جالب (آسانسور)

اذهب الى الأسفل

 یک داستان جالب (آسانسور) Empty یک داستان جالب (آسانسور)

پست من طرف esfahaniha في الثلاثاء أغسطس 19, 2014 5:09 pm



روزی ، یک پدر روستایی با پسر پانزده ساله اش وارد یک مرکز تجاری میشوند.

پسر متوّجه دو دیوار براق نقره‌ای رنگ میشود که بشکل کشویی از هم جداشدند و دو باره بهم چسبیدند، از پدر میپرسد، این چیست ؟

پدر که تا بحالدر عمرش آسانسور ندیده میگوید پسرم، من تا کنون چنین چیزی ندیدم، ونمیدانم.

در همین موقع آنها زنی بسیار چاق را میبینند که با صندلی چرخدارش به آندیوار نقره‌ای نزدیک شد و با انگشتش چیزی را روی دیوار فشار داد، و دیواربراق از هم جدا شد ، و آن زن خود را بزحمت وارد اطاقکی کرد، دیوار بستهشد، پدر و پسر ، هر دو چشمشان بشماره هائی بر بالای آسانسور افتاد که ازیک شروع و بتدریج تا سی‌ رفت، هر دو خیلی‌ متعجب تماشا میکردند کهناگهان ، دیدند شماره‌ها بطور معکوس و بسرعت کم شدند تا رسید به یک، دراین وقت دیوار نقره‌ای باز شد، و آنها حیرت زده دیدند، دختر ۲۴ ساله موطلایی بسیار زیبا و ظریف ، با طنازی از آن اطاقک خارج شد.


پدر در حالی که نمیتوانست چشم از آن دختر بردارد، به آهستگی، به پسرش
گفت : پسرم ، زود برو مادرت را بیار اینجا!!!
esfahaniha
esfahaniha
Admin

تعداد پستها : 150
تاریخ عضویت : 2012-09-23

http://esfahaniha.123.st

بازگشت به بالاي صفحه اذهب الى الأسفل

بازگشت به بالاي صفحه


 
صلاحيات هذا المنتدى:
شما نمي توانيد در اين بخش به موضوعها پاسخ دهيد